به گزارش خبرگزاری مهر، پاییز ۱۳۵۸، ایران هنوز در نخستین سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، روزهای پرالتهاب استقرار نظام جدید را سپری میکرد. سلطنت فروپاشیده بود و مردم در همهپرسی فروردینماه، به جمهوری اسلامی رای داده بودند؛ اما پایان نظم سیاسی گذشته، به معنای پایان منازعات و دشواریهای پیش روی کشور نبود. واشنگتن و سرویسهای جاسوسی غربی پس از از دست دادن پایگاه اصلی خود در منطقه با سقوط رژیم پهلوی، با یک نظام نوپای مردمی روبرو بودند که ارکان اصلی آن را علمای مجاهد و رهبران فکری تشکیل میدادند که یکی از راه های فلج کردن یا فروپاشی این ساختار از درون، ایجاد خلاء قدرت سیاسی و قطع شریانهای هدایت فکری و اجرایی آن بود. در چنین بستری، بعضی گروه ها دقیقا همان کاری را در میدان انجام دادند که ماشین جنگی و اطلاعاتی دشمن در اتخاذ راهبردهای خود به دنبال آن بود: حذف فیزیکی نخبگانی که عمود خیمه استقرار نظام اسلامی محسوب میشدند. واشنگتن، در کنار تلاش برای حفظ کانالهای ارتباطی با نیروهای سیاسی و اثرگذاری بر روند تحولات داخلی، با فضایی روبهرو بود که شکافها و رقابتهای سیاسی میتوانست به بستری برای نفوذ و اعمال فشار تبدیل شود؛ رویکردی که برای تضعیف انسجام ملی و استحکام نظام نوپای جمهوری اسلامی تلقی میشد.
مبارزی که در خط مقدم بود
در چنین شرایطی، تبریز جایگاهی ویژه در جغرافیای سیاسی انقلاب داشت؛ شهری که قیام تاریخی ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ آن، نقشی تعیینکننده در گسترش مبارزات علیه رژیم پهلوی ایفا کرده بود و پس از پیروزی انقلاب نیز همچنان یکی از کانونهای مهم تحولات سیاسی و اجتماعی کشور به شمار میرفت. در مرکز این تحولات، شخصیتی قرار داشت که نامش با تاریخ مبارزاتی آذربایجان و انقلاب گره خورده بود؛ آیتالله سید محمدعلی قاضی طباطبایی از استوانههای اصیل مبارزه و هدایت نهضت اسلامی در خطه آذربایجان بود. او زاده ۱۲۹۳ در تبریز و برآمده از خاندانی دیرپا در علم و فقاهت بود. نخستین مواجهه او با استبداد به ۳۵ سال پیش از آغاز نهضت امام خمینی بازمیگشت؛ زمانی که در ۱۶ سالگی به دلیل اعتراض خانوادهاش به سیاستهای رضاخان، همراه پدر به تهران و سپس مشهد تبعید شد و رژیم پهلوی خانه خانوادگیشان را در تبریز تخریب کرد. او در سال ۱۳۱۹ راهی حوزه علمیه قم شد و ۱۰ سال در محضر اساتید طراز اول، بهویژه در درس شرح منظومه و اسفار امام خمینی زانو زد. سپس برای تکمیل مدارج عالی فقه و اصول به نجف اشرف هجرت کرد و از محضر مراجع بزرگی چون آیتالله حکیم و آیتالله سید محمود شاهرودی بهره جست و در سال ۱۳۳۱ به عنوان مجتهدی جامعالاطراف به تبریز بازگشت. او تنها یک چهره سیاسی نبود؛ مفسری ژرفنگر، مورخی دقیق و محققی پرکار بود که ۴۳ اثر علمی و تصحیح باارزش و مقالات متعدد به زبان عربی برای مطبوعات کشورهای اسلامی از خود به یادگار گذاشت.
ساواک به دلیل صلابت مواضع ایشان، در اسناد محرمانه خود از وی با عنوان خمینی آذربایجان یاد میکرد. با آغاز نهضت اسلامی در سال ۱۳۴۱، او به علمدار مبارزه در شمالغرب بدل شد؛ از واکنش به حمله مأموران رژیم به مدرسه طالبیه تبریز همزمان با فاجعه فیضیه تا سخنرانیهای افشاگرانه او بر منبر مسجد شعبان تبریز، ساواک تهران را چنان به رعب انداخت که دستور بازداشت و انتقال او به زندان قزلقلعه صادر شد. تبعیدهای مداوم به بافق کرمان، زنجان و نجف اشرف، نه تنها صدای او را خاموش نکرد، بلکه او را در مبارزه با استبداد بیش از پیش مصمم کرد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با حکم امام خمینی (ره) به عنوان نخستین امام جمعه تبریز منصوب شد و نقش بیبدیلی در سازماندهی نهادهای انقلابی و ایجاد ثبات در شمالغرب کشور ایفا کرد. ارتباط عمیق و پدرانه او با بدنه تودههای مردم و بازار تبریز، در کنار جایگاه علمی و انقلابیاش، او را به یکی از مهمترین مراجع اجتماعی و سیاسی انقلاب در آذربایجان و از ارکان تثبیتکننده نظام نوپای جمهوری اسلامی در این منطقه تبدیل کرده بود.
در همان سالها که دشمن به دنبال برهم زدن وحدت و ایجاد خلا قدرت در کشور و مخصوصا در غرب بود، گروهک فرقان به رهبری اکبر گودرزی سر برآورد. پیدایش گروهک فرقان را نباید حادثهای دفعی یا صرفا زاده ذهن یک جوان کمسنوسال تحلیل کرد؛ بلکه این پدیده، برآیند بستر اجتماعی و فکری پرالتهاب دهه ۱۳۵۰ خورشیدی بود که در آن ادبیات چپ و مارکسیستی به کانون مبارزات سیاسی نفوذ کرده بود. اکبر گودرزی، پس از دورهای تحصیل نامنظم و سطحی در حوزههای علمیه خوانسار، قم و تهران، به دلیل، بینظمی و بروز رفتارها و دیدگاههای انحرافی از حوزه طرد شد و در سال ۱۳۵۶ لباس طلبگی را کنار گذاشت. گودرزی با برپایی جلسات به ظاهر تفسیری در مساجد توانست ۵۰ تا ۷۰ نفر از جوانان انقلابی، پاکطینت اما فاقد عمق معرفتی را گرد خود جمع کند. او که سواد فقهی و حوزوی عمیقی نداشت، در فاصلهای کوتاه بیش از ۲۰ جلد تفسیر برای اجزای قرآن، دو جلد شرح بر صحیفه سجادیه و آثاری چون توحید و ابعاد گوناگون آن به نگارش درآورد؛ آثاری که نه بر متون اصیل اسلامی، بلکه بر تاویلهای مادی و ذوقی استوار بود.
پشت پرده یک ادبیات دینی
برای اثبات ماهیت ماتریالیستی و ضداسلامی گروهک فرقان، نیازی به برچسبزنی یا ادعاهای بدون مدرک نیست؛ کافی است متون تفسیری و جزوات آموزشی این جریان (موسوم به پیام قرآن و کتاب توحید و ابعاد گوناگون آن) که توسط اکبر گودرزی نوشته شده، بررسی شوند. بازخوانی آثار گودرزی نشان میدهد که پشت الفاظ دینی او، دستگاهی از مبانی و الگوهای تحلیلی وجود داشت که با ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک مارکسیستی همپوشانی پیدا میکرد. او در صفحه118 کتاب توحید و ابعاد گوناگون آن، تضاد را قانون عام هستی و نیروی محرک تکامل معرفی میکند و مینویسد: «در جهانبینی توحیدی تضاد اصل ثابتی است که عامل تکامل میباشد». گودرزی و کادر فکری فرقان، تحت تأثیر ادبیات مارکسیستی و ماتریالیسم دیالکتیک، تمامی ارکان هستیشناسی و معارف اسلام ناب را از محتوای قدسی و غیبی تهی کرده و مفاهیم قرآن را به ابزارهای یک مبارزه مادی و طبقاتی تقلیل دادند. در تفسیر سوره حمد و بقره، الله را نه خالق مجرد، کامل مطلق و پروردگار جهان، بلکه تکامل مطلق یا جهان با حرکت تکاملیاش به سوی بینهایت معنا میکرد؛ برداشتی که با ماتریالیسم فیلسوفان چپ غربی نیز قابل انطباق بود.
در آیه الذین یؤمنون بالغیب: در حالی که تمام مفسران اسلامی غیب را ایمان به ذات خداوند، فرشتگان، وحی و معاد میدانند، گودرزی در جزوات خود غیب را به معنای مرحله پنهانی و زیرزمینی انقلاب توحیدی (دوران مبارزه چریکی و فعالیت خانههای تیمی) معنا کرد! آنان در تفاسیر خود دنیا را منحصرا به معنای زیستن در نظام سرمایهداری و آخرت را به معنای استقرار جامعه بیطبقه سوسیالیستی در همین جهان ترجمه میکردند. گودرزی معجزات صریح انبیاء را با رویکردی پوزیتویستی انکار میکرد؛ برای نمونه، معجزه شکافته شدن دریا برای حضرت موسی (ع) را ناشی از اطلاع موسی از علم نجوم و جزر و مد بادها میدانست، نه قدرت الهی!
مبانی فکری فرقان ترکیبی از واژگان دینی با تفاسیر مادیگرایانه بود؛ به گونهای که احکام دین را بر اساس منافع جریانات سیاسی تفسیر کرده و به نام توحید، علیه مروجان واقعی دین شمشیر کشیدند. این ساختار فکری شباهتهای ساختاری عمیقی با جریان رجوی داشت که هر دو با ظاهری دینی اما با باطنی ماتریالیستی در زمین بیگانگان بازی میکردند.
برای درک ریشههای مشترک فرقان و جریان تحت رهبری مسعود رجوی، باید به فضای دهه ۵۰ بازگشت؛ ایدئولوژی هر دو جریان در چارچوب مارکسیسم شکل گرفته بود. در حالی که بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق در دهه ۴۰ با انگیزههای دینی و علیه نظام ستمشاهی و آمریکا مبارزه را آغاز کردند، جریان رجوی در ادامه، ماتریالیسم دیالکتیک را به عنوان علم مبارزه پذیرفت و آیات قرآن را بر مفاهیم مارکسیستی تطبیق داد.
هر دو جریان هستیشناسی و جامعهشناسی مادی (زیربنا بودن اقتصاد و مبارزه طبقاتی) را اصل قرار داده و سپس برای مشروعیتبخشی به آن، آیات قرآن را تأویل میکردند؛ هر دو جریان، روحانیت و اسلام فقاهتی را مانع اصلی پذیرش تفکرات انحرافی خود میدیدند. از همین رو، با برچسب زدن ارتجاع به احکام و مراجع و مفسران، تلاش میکردند پیوند جوانان را با حوزه و روحانیت و اسلام ناب قطع کنند. مسعود رجوی با طرح دینامیسم قرآن و اکبر گودرزی با نگارش تفاسیر سمبلیک، احکام ثابتی چون قصاص و حدود الهی را احکام کهنه و ارتجاعی خوانده و تغییر احکام را نشانه پویایی میدانستند
البته برخی اعضای سابق بر این باورند که جزوات و شاکله فکری تفاسیر فرقان، در واقع برآمده از همان جزوات و آموزههایی بود که جریان رجوی در دهه ۵۰ در زندان تدوین کرده و خارج از زندان به دست افرادی چون گودرزی رسانده بودند. به تعبیری، فرقان بازوی عملیاتی جریان نفاق بود که زودتر از جریان رجوی به فاز تقابل مسلحانه و ترور آشکار دست زد .
وقتی ترور ها به جای مناظره نشستند
شهید مطهری در مقدمه معروف کتاب علل گرایش به مادیگری، بدون آنکه نام فرقان را صریحا ببرد، قلم شیوای خود را به ردیهای بر تفاسیر گودرزی و رجوی تبدیل کرد. او این جریان را دارای دو مرحله نامید:
۱. ماتریالیسم اغفالشده: کسانی که از روی جهل و بیسوادی، مارکسیسم را در قالب آیات قرآن میریزند.
۲. ماتریالیسم منافق: جریانی که عالما و عامدا پوسته و الفاظ اسلامی را نگه میدارد اما مغز و جوهره آن را با ماتریالیسم و انکار غیب پر میکند تا جوانان مذهبی را فریب دهد.
اصطلاح ماتریالیسم منافق چنان بر پیکر گروهک فرقان گران آمد و رسوایی ایدئولوژیک آنها را رقم زد که اکبر گودرزی کینه استاد مطهری را صریحا به دل گرفت. فرقانیها در بیانیهای که پس از ترور استاد مطهری برجای گذاشتند، صریحا اعلام کردند که اعدام انقلابی مطهری به دلیل خیانت در اتهام انحراف انقلاب تودهها و جعل اصطلاح ماتریالیسم منافق انجام گرفته است!
این حادثه تاریخی نشان میدهد که شلیک به علمای اسلام، شلیک گلوله به منطق، برهان و اسلام فقاهتی بود. فرقان که در میدان نقد علمی و استدلال در برابر علمای اسلام کاملا شکست خورده و پوچی تفاسیرش برملا شده بود، ترور فیزیکی را جایگزین پاسخ علمی کرد.
آیا گروهگاهی که ایمان به غیب را به خانه تیمی، نماز را به انضباط حزبی، و آخرت را به جامعه سوسیالیستی تعبیر میکرد، میتوانست مدعی اسلام باشد؟ شواهدی که از درون متون خود فرقان بیرون میآید، اثبات میکند که این جریان، فرسنگها از اسلام فاصله داشته و مصداق عینی نفاق جدید در پوشش دین بوده است
اما سوالی که مطرح می شود این است که آیا ترور چهرههایی که خود عمرشان را در راه مبارزه با استبداد پهلوی و استکبار جهانی گذرانده بودند، برخاسته از یک آگاهی انقلابی بود یا نتیجه مسخ ایدئولوژیک و جهل مدرنی که در قالب دین ظاهر شده بود؟
اسناد تاریخی و اعترافات سرکردگان این گروهها نشان میدهد که حذف مدیران ارشد و مروجان تفکر اصیل اسلامی، نه یک اقدام خودسرانه محلی، بلکه سناریویی کلان برای قطع سرانگشتان مدیریت انقلاب و ایجاد خلاء رهبری در استانهای استراتژیک بود. در این میان، هرچند این گروهها با شعارهای ضدامپریالیستی ظاهر میشدند، اما عملکرد میدانی و نتایج اقدامات آنها دقیقا در راستای منافع ایالات متحده آمریکا و براندازی نظام نوپای اسلامی بود. بازی در زمین دشمن و ایجاد ناامنی داخلی، خواسته اصلی دستگاههای بیگانه بود که با دستهای پنهان گروههای التقاطی اجرا میشد .
مقایسه فهرست ترورهای گروهک فرقان در سال ۱۳۵۸ با فهرست بعدی اقدامات مسلحانه جریان رجوی در سال ۱۳۶۰، پرده از یک همپیمانی و همسویی عمیق در هدفگذاری استراتژیک برمیدارد.
فهرست ۱۹ نفره ترورهای فرقان که ۱۰ مورد آن موفق بود چهرههایی را هدف قرار داد که اگر فرقان به آنها دست نمییافت، در صدر لیست ترور جریان رجوی قرار میگرفتند. شهید مطهری و شهید مفتح استوانههای پیوند حوزه و دانشگاه و نظریهپردازان اصلی نظام اسلامی، سپهبد قرنی تثبیتکننده نظم ارتش انقلابی در برابر گروههای تجزیهطلب، حاجمهدی عراقی و آیتالله قاضی طباطبایی پایه ثبات و نماینده امام در خطه استراتژیک آذربایجان
علاوه بر این، در لیست ترورهای آتی فرقان که با دستگیری گودرزی در دی ۱۳۵۸ ناکام ماند، نامهایی چون آیتالله بهشتی، دکتر باهنر، آیتالله خامنهای و ... قرار داشت؛ یعنی دقیقاً همان چهرههایی که دو سال بعد در سال ۱۳۶۰ هدف انفجارها و ترورهای خونین جریان رجوی قرار گرفتند. این همسویی نشان میدهد که هر دو جریان، حذف چهرههای جایگزینناپذیر و ایجاد خلاء رهبری را تنها راه شکست انقلاب میدانستند.
نفی احکام قطعی اسلامی، تأویل به رأی آیات قرآن کریم بر اساس اهداف سیاسی روز، و تکفیر علمای عامل، همگی شواهدی عینی بر انحراف عمیق ماتریالیستی و ضداسلامی این تفکر است که در لباس مذهب ظاهر شده بود.
گروه فرقان برای فریب جوانان و جذب نیرو از ترفندهای پیچیدهای استفاده میکرد. تحریف مفاهیم قرآن تفسیر آیات جهاد و توحید با ادبیات مارکسیستی و مبارزه طبقاتی .استفاده از ظاهر قرآن برای حمله به مفسران راستین قرآن و فقهای مجاهد. پنهان شدن پشت نقاب مظلومخواهی و مبارزه با استبداد، در حالی که قربانیان اصلی ترورهای کور آنها، علمای مدافع مستضعفان و استوانههای مردمی انقلاب بودند.گ
لولهای که آذربایجان را نشانه رفت
شهادت مظلومانه آیتالله قاضی طباطبایی در دهم آبان ۱۳۵۸ (عید قربان) به دست عوامل فرقان، نشان داد که مرز میان اسلام ناب محمدی (ص) و اسلام آمریکایی ، مرز میان مقاومت در برابر سلطه جهانی و بازی در زمین باطل است. امروز نیز در تقابل میان جبهه حق و جبهه باطل، سنت لایتغیر الهی بر این است که کسانی که با تکیه بر ایمان خالص و پایداری در صراط مستقیم در برابر استکبار و جریانهای نفاق ایستادگی میکنند، مشمول نصرت الهی خواهند شد و جریانهای ابزاری دستنشانده استکبار با وجود تمامی ترفندها، سرانجامی جز شکست و رسوایی تاریخی نخواهند داشت.
فرضیه وجود پیوند میان ترورهای فرقان و سناریوهای خارجی، تنها یک نظریه نیست؛ بلکه بر اسناد و مدارک غیرقابلانکاری استوار است که در جریان تسخیر سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ به دست آمد که تکاندهندهترین اسناد مربوط به گروه سیاسی فرقان بود. اسناد نشان میداد آمریکا از طریق اشخاص ثالث با گروه فرقان تماس گرفته بود. امام خمینی (ره) بعدها با کالبدشکافی این پدیده، از خط اسلام آمریکایی در برابر اسلام ناب محمدی (ص) پرده برداشت؛ اسلامی که به نام دین، فقه و روحانیت اصیل را هدف میگیرد تا راه را برای سلطه مجدد ابرقدرتها هموار سازد.
وقتی خون، حقیقت را آشکار میکند
اما خون رهبران فکری شیعه، حکایت دیگری دارد. شاید بتوان آنان را از میان مردم برد، اما نمیتوان حقیقتی را که خونشان بر آن گواهی داده است، دفن کرد. خون شهید، گاهی همان پردهای است که کنار میرود؛ چهرهها آشکار میشوند، دستهای پنهان از پشت پرده بیرون میآیند و بسیاری از آنچه سالها در هیاهوی روایتها پوشانده شده بود، ناگهان روشن میشود.
شهادت آیتالله خامنهای نیز این معنا را در مقیاسی دیگر پیش روی جهان قرار داد. آنچه دشمن گمان میکرد با حذف یک انسان پایان مییابد، میتواند به آغاز پرسشهای بزرگتری باشد. چه چیزی از این مرد بیمناک بود که مرگش را بر زندگیاش ترجیح دادند؟ چرا اندیشهای که با استدلال نمیتوان با آن مقابله کرد، باید با موشک خاموش کرد؟ و چرا هر بار که خونی از این جنس بر زمین میریزد، پردهای دیگر از چهره ظلم کنار میرود؟
شاید راز ماندگاری شهید همین باشد؛ او با مرگ خود، شاهدی تازه به حقیقت میافزاید. خون شهید فقط بر زمین نمیریزد؛ در حافظه مردم، در وجدان انسانها و در تاریخ جاری میشود. گاهی یک شهادت، بیش از هزار خطابه سخن میگوید و جهانی را که سالها میان تبلیغات و حقیقت سرگردان بوده، ناگزیر به دیدن میکند. آن روز که دست ظلم از پشت پرده بیرون میآید، دیگر نیازی به معرفی او نیست؛ خودِ جنایت، چهره جنایتکار را آشکار کرده است.



نظر شما